أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

226

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

هر ساعتى خداى را به صد نام بخواند ، گويد : الهى و سيّدى و مولايى . پادشاه عالم « 1 » لختى دنيا به دو دهد ، چون دنيا را بيند ، ذكر حق واپس نهد و شغل دنيا پيش گيرد ، گويد : اسب من ، غلام من ، الى آخره . پادشاه عالم گويد « 2 » : اى فرشتگان « 3 » در آن بندهء ناسپاس و [ حق ] ناشناس نگريد ، تا مفلس بود همه لاف از ما « 4 » مىزد ، اكنون كه مكثر گشت ، ما را واپس گذاشت و لاف از خود مىزند . اى مستمند بيچاره ، هرگه كى نفس تو « 5 » علم منيّت بر پاى كند ، و اين دعوى الهيت آشكارا كند ، در بدايتش نگر تا بدانى « 6 » كه چون بود « 7 » ، و در نهايتش نگر « 8 » كى چه خواهد « 9 » بود . آبى بودى ، خونى گشتى . خاكى بودى ، باز خاك خواهى شد « 10 » . آنك منازل اوصاف [ او ] اين بود ، او كى سزاى اين همه عجب و تكبر « 11 » ، و تنبين « 12 » بود . بيت اى شخص روان بعجب و كبر آكنده * پيدا شده‌اى ز خون و آبى گنده نيكو نبود بدين علامت بنده * تا زنده و باد در بروت افگنده قصه : پس مالك يوسف را از « 13 » شهر بيرون آورد ، و « 14 » به يك منزلى مصر رسيدند « 15 » . قافله فروآمد . مالك يوسف را گفت : برخيز و به كنار آب رو و غسلى « 16 » بكن تا از گرد راه پاك گردى « 17 » ، تا جامهء نيكوت درپوشم ، و با زينت زيبا به شهرت درآرم « 18 » . يوسف بر كنار آب رود « 19 » نيل شد ، و جامه بيرون كرد . پادشاه عالم ،

--> ( 1 ) - + عز سلطانه ( 2 ) - + جل جلاله ( 3 ) - فريشتگان ( 4 ) - من ( 5 ) - + خواهد كه ( 6 ) - + كه چه بودى ( 7 ) - « چون بود » ندارد ( 8 ) - + تا بدانى ( 9 ) - خواهى ( 10 ) - + خاك بود و خاك خواهد شدن ( 11 ) - كبر ( 12 ) - آئين ( 13 ) - + آن ( 14 ) - چون ( 15 ) - رسيد ( 16 ) - غسل ( 17 ) - شوى ( 18 ) - و به آئين زيبات به شهر درآورم ( 19 ) - ندارد